روزی سخنی از عثمان شنیدم که تعجب کردم. روزی در منزلش نزد او بودم که
عایشه حفصه آمدند و میراث خود را طلب کردند. همان اموال که از پیامبر(ص)در دست او
بود.
عثمان به آنها گفت:به خدا قسم! هیچ احترامی نزد من ندارید و شهادت
خودتان را که علیه خودتان است می پذیرم.به درستی که شما نزد پدرانتان شهادت دادید
که اینگونه از رسول خدا شنیده اید که ایشان فرمودند: من هیچ ارثی به جا نمی گذارم
و آنچه از من باقی می ماند صدقه است، آنگاه عربی را ملاقات کردید که به پایش بول
می کند و با بول خود ، خود را پاک می کند( مالک بی حرث بن حدثان) پس او با شما
شهادت داد و کسی از انصار و از اصحاب رسول خودا جز او شهادت نداد. به خدا قسم شک
ندارم که بر رسول خدا دروغ بسته اید.
آن دو وقتی سخنان عثمان را شندیند در حال که گریه می کردند و ناسزا می
گفتند بر گشتند، سپس عثمان به عایشه و حفصه گفت بر گردید ، آیا شما نبودید که نزد
ابوبکر شهادت داید؟
آنها گفتند: بلی
عثمان گفت: اگر شما به حق شهادت داید که پیامبر (ص)فرمود: من ارثی به
جا نمی گذارم و آنجه از من باقی بماند صدقه است. پس با توجه به شهادت خودتان در
این اموال حقی ندارید و اگر به باطل و دروغ
شهادت داده اید، پس لعنت خدا و فرشتگان و تمام مردم شما و کسانی که شهادت
شما را پذیرفتند باد.
حضرت علی(ع) فرمودند: عثمان نگاهی به من کرد و تبسم کرد، سپس گفت: یا
ابالحسن آیا دلت را از دست این دو نفر شفا دادم؟
گفنم: بلی! به خدا قسم حق را گفتی و مطلب را دا کردی، خداوند بینی
آنان را به خاک می مالد.
حضرت علی می فرماید: در این لحظه بود که نظرم نسبت به عثمان تغییر کرد
و رقت پیدا کردم که او برای رضای من ای کار را انجام داد و او از نظر نزدیکی و
خویشاوندی از آن دو به من نزدیکتر است و عذر جهتی در خلافت بر ما ندارد و ادعایی نیز
در حق ما ندارد.
« اسرار آل محمد رسول الله-سلیم ین قیس هلالی-ص 195- چاپ پنجم 1387»